خاطرات گذشته
سلام عزيز دلم. ببخشيد كه ماماني بعد از مدتي اومده تا برات بنويسه. آخه خانومي ما چند ماهي بود كه دنبال خونه مي گشتيم و بعد از يه اسباب كشي مفصل كه شما دختر نازم امون نمي دادي اسباب ها رو جابه جا كنيم اين پروژه خدارو شكر با موفقيت به اتمام رسيد. از شيرين زبوني هات بگم كه حسابي دل من و بابا و بقيه رو بردي. يه چيزي كه خيلي برام جالب بود و عاشق اين كلمت بودم اين بود كه داشتي كاري رو واسه خودت انجام مي دادي و من بهت خنديدم كه ديدم يه دفعه برگشتي گفتي: (اصلاً خنده داشت) واي كه عاشق اون طرز بيانت بودم. ديگه اينكه عزيزم رفته بوديم برات لباس بخريم كه پيراهني كه پوشيده بودي رو خيلي خوشت اومده بود و مي گفتي ببين، ببين: عروس شدم، خشگل شدم . كه من ...









